ثمین ساداتثمین سادات، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
سید محمد امینسید محمد امین، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

ثمین عشق مامان وآقا

روزهای دی ماه ما

سلام عزیزدلم ثمین جونم بعد از خرابی سیستم وقت آن چنانی نکردم تا بیام وروزانه هامونو بنویسم عزیزجونم تازه ممکنه از این به بعدم دیر تر بیام بنا بدلایلی که بعداََمیگم خوب عزیزم بعداز سپری کردن شب خوب یلدا یه شب بردمت خونه خاله میترا تا برم بخیه دستم بکشم رفتیم وبخیه هارو کشید اما هنوز جای زخمش خوب نشده بود وپرستاره میگفت از اون بیمارستان نباید بیشتر از این توقع داشته باشی خیلی ناراحت بودم و آقا برا تغییر روحیه من رفت نمایشگاه صنایع دستی که واقعا عالی ومحشر بود یه محیط آروم وسنتی با یه آهنگ لایت وارام بخش خیلی دوست داشتم تو هم میبودی خلاصه دوتا کتاب داستان برات خریدم واومدیم دنبالت ورفتیم خونه ومن دوباره دستمو ویتامین آد ز...
30 دی 1392

یه سفر خوبه کوتاه

سلام مامانی سلام دخترک نازنینم عزیزم یه سفر دوروزه برامون پیش اومد که با خاله مهری و مهرداد جون رفتیم سبزوار پیش دایی هادی و نه نه جون وبابا جونی عزیزم و چون تنها خالم از تهران اسباب کشی کرده بود و خونشو اورده بود سبزوار رفتیم وازدیدنشون کلی خوشحال شدیم عزیزم سفر دوروزه بود اما خیلی خوش گذشت شما هم با مهشاد ومسعود دایی جون کلی بازی میکردی وهمش میگفتی دادی وای دل داشم کلی غش میرفت که اونطوری صداش میکردی عزیزکم شب اول خونه دایی جون بودیم وظهر روز بعد رفتیم دید وبازدید همه از دیدنتون خوشحال شده بودن و ابراز احساسات میکردن الهی فدات بشم که خیلی زود با بقیه اخت میشدی وشروع میکردی به بازی کردن شبم آقا اومد واقعا دلم براش ...
26 دی 1392

دخترم اسمم رو درست صداکرد

هـــــــمین که عشق باشد آن هـــــــم در حوالیه تو هر چقـــــــدر هم که پاییز باشد بــــــــــــــهاری ترین هوا سهم من است . . .!!! امروزدخترعزیزم درسن 1سال و 11 ماه و 20 روزگی درتاریخ 21دی92 ساعت 20:32  اسم مامانیش رو صدازدوبالی به مامانش دادبه وسعت آسمون . . .   امروزوقتی داشتی تاب بازی میکردی وآقا داشت تابت میداد وهمونطور ازت میپرسید اسمت چیه و.... پرسید اسم مامان چیه وتو هم گفتی : میننا وااای که چقدرذوق کردم وجیغ خوشحالی کشیدم خیلی سوپرایز شدم عروسکم  ، درسته که بالاخره یه روزاسممویادمیگرفتی ومیگفتی  اما وقتی اینقدرکوچیکی ومیتونی اسمم روبگی خیلی میچسبه ...
26 دی 1392

چه خوبه مادر دختر باشی

زیباترین لح ظات زندگیمون رو داریم میگذرونیم زیباترین لحظات که هیچ وقت دوباره تکرار نمیشه چقدربخودم میبالم وقتی که توبغلم آروم میشی وقتی صدام میزنی تا شکایت کنی از کسی که ناراحتت کرده وقتی میری میچسبی به دیوار ومیگی مامان وبعد دستاتو از هم باز میکنی وبدو یدو میای وخودت رو میندازی تو بغلم عزیزم دوست دارم خیلی زیبا نمیدونی این روزا چه حال خوبی دارم نمیدونی چقدر خوشحالم که تو داری بزرگ میشی ومفاهیم این دنیای زمینی رو بخوبی درک میکنی نمیدونی اونقدر خوشحالم که هیچ آرزویی ندارم جز خوشبختی تو تویی که خو شبختیمو کامل کردی تویی که همینطور که همیشه گفتم وبازهم میگم معجزه خداوندی...
23 دی 1392

فقط برای همسرم

 یه حال خوبیم...نو کنارمی...پشتی...هوامو داری چقدر آرومم...چقدر عاشقم  امشب سری به خاطرات دوتاییمون زدم وکلی دلتنگ اون روزاشدم ، دوتایی چه خاطراتی با هم ساختیم که باعث شده که وقتی به عقب برمیگردیم وبهش نگاه میکنیم لبخند رضایت توام با دلتنگی روی لبامون نقش ببنده وتنها کلمه ای که از زبونمون جاری میشه اینکه بگیم:یادش بخیر یادمه که همه چی از کجا شروع شد و درک کردم دیگه خودم تنها نیستم ،یه اتفاقی افتاد ،یه حس ناب که با تمام وجود لمسش کردم اونجا نقطه شروع من بود لحظه آغازم اون لحظه بود که وجودم پر شد از شور عشق و حس کردم که میتونم خیلی زیاد کسی رو دوست داشته باشم روزایی که دنیا توی دستای ما بود وبا ...
18 دی 1392

عاشقانه

بگذار سر خسته اش را بر روی پاهایت بگذارد ،موهايش را نوازش کن گونه اش را ببوس ... قربان صدقه اش برو مادر را مي گويم گاهي هم براي مادر ، مادري کن ........   ...
10 دی 1392

یلدا مبارک

  دخترک زمستانی من: "شب یلداست؛ شبى که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه، نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛ در این شب که همه آرزوهایی دارند آرزوهایم خوشبختی وسعادت توست     ...
10 دی 1392

چرایش

سلام عزیزان دوستای نازنینم نمیدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود عزیزان شرمنده طی یه اتفاق غافل گیرانه در پاسی از شب که داشتم با یکی از دوستای گل مجازی گپ میزدیم یهویی لب تاپ هنگ کرد یا بهتر بگم ترکید طوری که باعث شد ویندوز عوض بشه و...... از همه بدتر اینکه کلی از عکسای نازنین دخترم پاک شد ومن شده بودم خیلی ناراحت بودم هزار جور فکروخیال کردم که باید باید این عکسا برگرده که خدارو شکر بخشیش توی دوربین بود وپاک نکرده بودیم اما عکسای پاییزمون که با ثمین جونم گرفته بودم پاک شده وخودم دلخوش کردم به ریکاوری رم دوربین درهر حال الان اومدیم باکلی خبر یه قسمتش میذارم تا فردا کاملش کنم دوستای عزیزم مامانی یای مهربونم ممنونم که با کامنتای ...
18 دی 1392